۱۲ اسفند
محاسبه کردند. کمی عدد، کمی فرمول، مقداری ضرب و تقسیم. خبر درست است: پنهان می شوی. کمی لاغر، کمی مهم، قدری کم نور. نوری که همه را پیدا می کند، تو را پنهان می کند. بلایی که چند وقت پیش سر رقیب پر انرژی ات آورده بودی،این بار او سر تو می آورد. برعکس آن دفعه: این بار ما بین شما دو تا جدایی می اندازیم و تو پشت زمین قایم می شوی. می شوی پرغصه. لاغر. تاریک.
خبر تاریکی است: قرار است گرفته شوی. از آن گرفتگی ها که تجربه اش را داری - جلوی چشم همه، در مسیر همیشگی، بدون نوری که خیره می کند. محروم از نوری که خیره اش می شوی. خیره ات می شوند. آنقدر زمینیان نگاهت می کنند تا زمین شرم کند و خودش را کنار بکشد تا تو هم از نور بی بهره نمانی. ولی هیچکس حواسش نمی شود که تو دیگر ماه سابق نیستی.
«ماه! برگرد.» این سخن پدران من است، وقتی که روی از آنها در می کشیدی. و سخن من است، وقتی که از خورشید رو می گیری. چه فرقی دارد هراس آنها از نبودنت و هراس من از لحظه ای ندیدنت. چه بسا آنها هم با من همدل بوده اند - به تجربه دانسته بودند که برمی گردی - فراقت را حتی برای یک لحظه باور نداشتند. نمی خواستند باور کنند. و بلکه نمی توانستند. چگونه می توانستند؟
گرفتگی تو بهانه است. نشانه است. تا یادمان باشد که قدر ماه را بدانیم. و یادت باشد که ماه هم اگر باشی، بدون نور هیچ نیستی، و انگاری اصلا نیستی. تا زمین و ماه یادشان باشد که اگر راه نور را سد کنند، تنها می شوند. برای دفع ترس تاریکی اگر نماز آیات واجب کفایی باشد، که نیست، برای ستایش نور صد نماز آیات هم کافی نیست...
نمی گویم ماه من بمان. ماه اگر باشی، خودت می مانی. اما یادت باشد، ماه بعد از خسوف همیشه زیباتر است. نگاه ها به او خیره تر است. ولی خیره گی ها فریبت ندهد که نور از خود توست. تو هم قدر نور را بدان!