به كوته لحظهاي چشم محمد، گرم شد از خوابولي در خويش حيران بود.بناگه برق زد در پشت چشمش، ديده را وا كردز پشت ديدگان تا عرش، نوري را تماشا كردبه خود لرزيد از وحشتنگاهي پر ز انديشه بسوي آسمانها كرددهانش باز ماند از حيرت نوري شبانگاهيصداي نبض خود را ميشنيد از دِهشتي سنگينبديدار شگفتي ها ز جاي خويشتن بر جستعرق چون شبنم سردي بچهر روشنش بنشستغريوش در دل « كوه حرا » پيچيدفغانش از زمين بر رفت و در عرش خدا پيچيد